تبليغاتX
ناله های فراق

ناله های فراق

قصه های یک دل تنها

خزان کال

اره اسم این وبلاگ میشه خزان کال چون دیگه نمینویسم یعنی امیدوارم دیگه نتونم بنویسم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 14:8  توسط کاتب دل  | 

تقدیم به انکه دوستش دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 15:23  توسط کاتب دل  | 

این دیگه واقعا حرف دلمه

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 12:51  توسط کاتب دل  | 

نیاز من

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 22:22  توسط کاتب دل  | 

تولد روژنا

زیاد حال ندارم برا نوشتن فقط خواستم خبر بدم من دیروز عمو شدم

یه دختر کوچولو بنام روژنا.....

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 2:41  توسط کاتب دل  | 

منو تنهایی من

خیلی سخته خیلیییییییی امیدوارم بتونی تشخیص بدی....

مدتی بود دیگر کسی انجا زندگی نمیکرد گوشه اتاقهایش را تار عنکبوت پر کرده بود اومدی گردوغبارشو پاک کردی خوشحال شدم ولی وقتی دیدم اون دسته گلتو به خدا دنیام عوض شد

چرا نمیفهمی من حسودم نسبت به تو؟؟؟ چرا اذیتم میکنی؟ یه اشاره بده برم میرم دیگه پیدام نمیشه دیگه چرا تنهاییمو به رخم میکشی؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 2:29  توسط کاتب دل  | 

خدایا تو گوش کن

ای خداااا چرا؟؟/؟؟

حالم گرفته بود تنها بودم فک میکردم نیست به دنبال گم شده ام  همه جا رو گشتم کاش نمی رفتم وقتی رفتم دیدمش یه هو تمام بدنم خیس اب شد داغ شدم به اون حسودی کردم نمی دونستم چیکار کنم احساس کردم کم کم باید کوله بارمو جم کنم خدایا این رسمش نیس

دیگه به هیشکی حرف نمیزنم حرفامو به خودت میگم تا روزی که تورم ببینم دیگه .......

اره بی دلیل نبود میدونم......... 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 23:56  توسط کاتب دل  | 

فال حافظ

اره مگه اینکه این خواجه منو شاد کنه ببین چی میگه من نمیدونم مگه این تو قلب ادماست همین الان تویه وبلاگ فال باز کردم این اومد......

از معشوق خود بی خبرو دلتنگ او هستی و در ارزوی دیدار اومیباشی  امیدوار باش و از خدا یاری بخواه که به مرادت میرسی.اه و ناله نکن که خدا کسانی را که ناراضی هستند دوست ندارد.

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااا

ببین خدا من ناراضی نیستما دوسم داری؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 2:2  توسط کاتب دل  | 

تو هم دوسم داری.........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 1:39  توسط کاتب دل  | 

فریاد دل

اره فریاد دل... فریادی که داره گلومو پاره میکنه از دور دستا برافق زیبای عشقت خیره میشم از اینکه تو  رنگین کمان دل زیبات دیگه رنگی از خودم نمی بینم کم کم باورم میشه دیگه رفتی اهی میکشم سرم به پهلو خم میشه میخوام تکیه بدم میوفتم زمین همونجا میمونم نگاهمو دوباره خیره میکنم خدایا این سر زمانی تکیه گاهی داشت حالا کجا تکیش بدم؟؟؟ باز کاسه گدایی بگیرم دستم؟ اخه مگه میشه؟ ؟؟

سکوت سهمگینی بر لبانم نشسته فقط دلمه که زاری میکنه ..... نمی دانم کدامین نسیم بر گلستان عشقمون وزید و اینگونه بهار نوزاده ی دلمو به خزانی غمگین مبدل کرد....

یعنی بدرود عشق من؟؟؟؟ نفرت دارم از این کلمه خدایــــــــــــــا

میدانم که نمی دانی بی تو بر منه ازرده چه ها گذشت........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 1:29  توسط کاتب دل  |