قصه های یک دل تنها
یه دختر کوچولو بنام روژنا.....
مدتی بود دیگر کسی انجا زندگی نمیکرد گوشه اتاقهایش را تار عنکبوت پر کرده بود اومدی گردوغبارشو پاک کردی خوشحال شدم ولی وقتی دیدم اون دسته گلتو به خدا دنیام عوض شد
چرا نمیفهمی من حسودم نسبت به تو؟؟؟ چرا اذیتم میکنی؟ یه اشاره بده برم میرم دیگه پیدام نمیشه دیگه چرا تنهاییمو به رخم میکشی؟؟؟
حالم گرفته بود تنها بودم فک میکردم نیست به دنبال گم شده ام همه جا رو گشتم کاش نمی رفتم وقتی رفتم دیدمش یه هو تمام بدنم خیس اب شد داغ شدم به اون حسودی کردم نمی دونستم چیکار کنم احساس کردم کم کم باید کوله بارمو جم کنم خدایا این رسمش نیس
دیگه به هیشکی حرف نمیزنم حرفامو به خودت میگم تا روزی که تورم ببینم دیگه .......
اره بی دلیل نبود میدونم.........
از معشوق خود بی خبرو دلتنگ او هستی و در ارزوی دیدار اومیباشی امیدوار باش و از خدا یاری بخواه که به مرادت میرسی.اه و ناله نکن که خدا کسانی را که ناراضی هستند دوست ندارد.
ای خدااااااااااااااااااااااااااااااا![]()
ببین خدا من ناراضی نیستما دوسم داری؟؟؟؟![]()
سکوت سهمگینی بر لبانم نشسته فقط دلمه که زاری میکنه ..... نمی دانم کدامین نسیم بر گلستان عشقمون وزید و اینگونه بهار نوزاده ی دلمو به خزانی غمگین مبدل کرد....
یعنی بدرود عشق من؟؟؟؟![]()
نفرت دارم از این کلمه خدایــــــــــــــا![]()
میدانم که نمی دانی بی تو بر منه ازرده چه ها گذشت........